|
نویسنده عادل
|
|
۳۰ فروردين ۱۳۸۷ |
|
ای با من و پنهان چو دل از دل سلامت می کنم تو کعبه ای هر جا روم قصد مقامت می کنم
هر جا که هستی حاضری از دور در ما ناظری شب خانه روشن می شود چون یاد نامت می کنم
گه همچو باز آشنا بر دست تو پر می زنم گه چون کبوتر پر زنان آهنگ بامت می کنم
گر غایبــی هر دم چرا آسـیب بر دل می زنـم ور حاضری پس من چرا در سینه دامت می کنم
دوری به تن لیک از دلم اندر دل تو روز نیست زان روزن دزدیده من چون مه پیامت می کنم
ای آفتـاب از دور تـو بـر مـا فرسـتی نـور تـو ای جان هر مهجور تو جان را غلامت می کنم
من آینه دل را ز تو این جا صقالی می دهم من گوش خود را دفتر لطف کلامت می کنم
در گوش تو در هوش تـو و انـدر دل پـر جـوش تـو اینها چه باشد تو منی وین وصف عامت می کنم
ای دل نـه انـدر مـاجـرا می گفـت آن دلبـر تـو را هر چند از تو کم شود از خود تمامت می کنم
ای چاره در من چاره گر حیران شو و نظاره گر بنگر کز این جمله صور این دم کدامت می کنم
گـه راسـت مانـنـد الـف گــه کــژ چـو حـرف مخـتلـف یک لحظه پخته می شوی یک لحظه خامت می کنم
گر سال ها ره می روی چون مهرهای در دست من چیزی که رامش می کنی زان چیز رامت می کنم
ای شه حسام الدین حسن می گوی با جانان که من جان را غلاف معرفت بهر حسامت می کنم
دیوان شمس.
پیوند: "کلیک کنید!"
ارسال یادداشت (0یادداشت) |
|
آخرین بروز رسانی ( ۳۰ فروردين ۱۳۸۷ )
|